السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

487

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

( من لا يحضره الفقيه ) از امام باقر ( ع ) نقل مىكند : حضرت على ( ع ) وارد مسجد شد ، جوانى كه در حال گريه بود و جمعى او را ساكت مىكردند ، با آن حضرت مواجه شد ، حضرت فرمود : چرا مىگريى ؟ او گفت : يا امير المؤمنين ، شريح قاضى حكمى بر من رانده كه من قبول ندارم ، اين افراد همراه پدر من به سفر رفتند و اكنون بازگشته‌اند ، امّا پدر من نيامده ، وقتى در بارهء او از اينها سؤال كردم ، گفتند : او مرده است ، گفتم : مال او چه شد ؟ گفتند : مالى باقى نگذاشت ، من آنها را به نزد شريح قاضى بردم و او آنها را سوگند داد ، امّا من مىدانم كه پدرم با مال فراوانى از شهر خارج شد ، حضرت فرمان داد همگى به نزد شريح بازگردند و خود نيز همراه ايشان رفت در محضر شريح به او فرمود : اى شريح بين اينها چگونه قضاوت كردى ؟ شريح ماجرا را بيان كرد ، حضرت فرمود : آيا چنين حكم كردى ؟ به خدا سوگند امروز چنان قضاوتى مىكنم كه احدى به جز داود ( ع ) چنين نكرده است ، سپس به غلام خود قنبر فرمان داد پنج پاسبان را حاضر كند و همراه هر يك از آنها يك نفر را مأمور نمود ، سپس فرمان داد ، ميان آنها جدايى افكنده و صورتشان را پوشانيدند و هر يك را در كنار يكى از ستونهاى مسجد به پا داشتند ، سپس عبيد اللَّه بن ابى رافع كاتب را فرا خواند و فرمود : هر وقت من تكبير گفتم ، شما تكبير بگوييد ، آنگاه مردم را از مسجد بيرون بردند ، بعد تك تك به نزد آن افراد رفته و روى او را گشودند و به عبيد اللَّه بن كاتب گفتند : هر چه او گفت ، بنويسد ، سپس به سراغ يكى از آنها رفته و از او پرسيدند : چه وقتى از منزل خود خارج شديد و پدر اين جوان در چه روزى و در چه شهرى و در چه مرحله‌اى از سفر و در چه موقعيّتى وفات يافت و مرض او چه بود و چند روز بيمارى او به طول انجاميد و چه كسى او را غسل و كفن نمود و چه كسى بر او نماز خواند و او را در قبر گذاشت ، وقتى همهء سؤالات پرسيده شد و او جواب داد ، خود حضرت تكبير گفت و مردم هم همراه آن حضرت تكبير گفتند ، چهار نفر باقى مانده به شك افتادند و گمان كردند رفيقشان حقيقت را اقرار كرده ، آنگاه حضرت صورت او را پوشانيدند و به نزد دوّمى رفتند و سرپوش او را باز كرده و گفتند : آيا پنداشته‌اى كه من نمىدانم شما چه كرده‌ايد ؟ او گفت : يا امير المؤمنين من فقط يكى از قاتلان او بودم و سپس به قتل اقرار كرد ، سپس از سه نفر باقى مانده نيز به همين صورت اقرار گرفتند ، آنگاه به نزد نفر اوّل رفتند و به او گفتند : رفقايت